|
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فارغ از جام الستش کرده بود سجده ای زد بر لب درگاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای واندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم می زنی دردم از لیلاست آنم می زنی مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل می شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا برنیامد از لبت حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 3:33 دلتنگی ریحانه |
خدا بعضی از کفتراشو خیلی دوست داره بهشون رخصت می ده که چند صباحی برن و سرگوشی بجنبونن چهارتا دون از زباله دون بخورن صابون یه صیاد به تنشون بخوره سنگ بچه هایی زخمیشون بکنه سوز سرمایی تنشون رو بلرزونه و بی پناهی و آوارگی دلشونو بسوزونه که با پوست و رگ و پی شون بفهمن که بیرون هیچ خبری نیست. اینا وقتی برمی گردن دیگه به هیچ قیمتی از بغل خدا جم نمی خورن. اونایی که نرفتنممکنه گاهی حواسشون به بیرون پرت بشه ولی اینایی که گشت هاشون رو بیرون زدن و اومدن شیش دنگ حواسشون به خونه و صاحب خونه است. مثل یه ماهی که خواسته و نخواسته از آب بیرو افتاده باشه و روی خاک بال بال زده باشه وقتی برشگردونن تو آب چقدر بیشتر از بقیه قدر آب رو می فهمه؟! بعضی از اینا به خاطر خجالت و حسرتی که از عمر تلف شده می کشن همچین چهار نعل می تازونن که هیشکی به گردشون نمی رسه.
سلام این نوشته قسمتی از یک رمان به نام :" طوفان دیگری در راه است" نوشته:" سید مهدی شجاعی" است که باعث شد که اتفاقات عجبی در من ایجاد بشه با یه مسئله مهم که نمی تونستم کنار بیام کنار اومدم به شما دوستان پیشنهاد می کنم که حتما این کتاب رو بخونین اونهایی هم که خوندنش دوباره اون رو بخونن ....حرفهای جالبی می زنه امیدوارم برای شما هم مفید باشه... + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 6:51 دلتنگی ریحانه |
گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب گفت در دنبال ره گم کند مسکین غریب گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین ریب می نماید عکس می در رنگ روی مه وشت همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت گرچه نبود در نگارستان خط مشکین غریب گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند دور نبود گر نشیند خسته و غمگین غریب + نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 3:3 دلتنگی ریحانه |
از كجاي قصه تو بگويم وقتي آغازي نداشت.به كد امين دلشكسته پناه ببرم كه سنگ صبورم باشد با چه كسي پيمان ببندم كه گريه نكنم.چرا اينگونه شد ؟ قرارمان چه بود! مگر قرار نبود عاشق باشيم براي رسيدن پس چه شد چرا من تنها شدم .به چه كسي بگويم كه پشيمانم از زنده ماندن. مي داني اسير اقيانوست شدم .. خليج نگاهت را از من نگير وقتي به ساحل خيالت مي آيم . تو به من گفتي به غير يك دل عاشق چيزي ديگري نمي خواهي ..حال كه عاشق شدم دلم را بردي و خودم را جا گذاشتي گل من..باز هم مي گويم خدايا عاشقم عاشقترم كن ..مرگ باد بر فانوس چشمك زن مرگ.. تولد تو نزديك است مرا هم در مهمانيت دعوت كن . شكستن درخت پير باغ دلم را به وضوح شنيدم وقتي كه كلاغ سياه بخت من از درون آن آواز كركس داد.به كجا رفت اين عشق آريايي ؟.در باغ ناباروي نخواستن به زمين افتاد.كسي را ياراي بلند كردن اين عشق نيست.گويا اين درخت پير سالهات كه مرده است.چرا كسي برايم گريه نمي كند.چرا كسي مرا در غم عشقم تسكين نمي دهد.همه خوشحالند مي خندند ..اما كسي را اغوش گرمي براي من نيست.به كجا بروم كه ياد تو آنجا نباشد !خيالي نيست يادت را در آغوش مي كشم ومي بوسم آنقدرمي بوسم تا جاني بگيرم براي ادمه حياتم. بازهم با ياد تو شبي را به صبح رساندم.اما به كدامين كور سو.مي آيم و تو را مي بينم اما چه سود دستان تو در دستبند قلب من نيست.كدامين دست گرما بخش وجودت مي شود وقتي كه من در سرماي دست هايم گرمي دست هاي خيال تو را حس مي كنم و مي بوسم..لبهايم ورم كرده است . هر روز مي بينمت اما چه سود كه بار غمم افزون مي كني بدون اينكه كلمه اي بگويم نگاهم را مي خواني مي داني كه چه مي گويم : ((با همه پژمردگي هنوز هم زيبا ترين مخلوق خدايي)) آخردرنبودنت موريانه قلبم تار سكوتم را بريد.به كدامين گناه اين چنين اسير شدم گناهي كه خودم هم از درك ان عاجز شدم وعذابش تنها شدن من شد .من تنها شدم مثل يك علف هرز در باغ كدخداي ده، روزي هم برچيده خواهم شد اما تو مي ماني تا دنيا رو شكوه ببخشي . خيالم خشك شد ..به حياط بيا وباغچه اي خيال مرا آبياري كن ...باز هم مي گويم شكستم از نبودنت به دنياي بي وفاييت هم راضي شدم.كمي گوش كن ..مي شنوي !اين بغض زخمي را حس كن كه هر چقدر مي گريزم رهايم نمي كند ...اما ديگر نه جايي براي گريختن دارم نه رويايي براي پريدن و جايي براي نشستن ..برگرد و ببين من چگونه شدم برگرد و عذابي كه خداوند در جهنمش وعده داده بود دروجود من ببيني.كجايي كه ببيني زمين خوردن من راآسماني ها هم شنيدند . متولد شدم وقتي شنيدم تولدت نزديك است چه خواب هايي مي بينم وقتي به روز تولدت نزديك مي شوم.خواب مي بينم چون دوشيزه اي پاك از درون يك غنچه پرگرفتي ..كاش ميشد شمع تولدت بودم تا بيست و دومين خورشيد وجودت را با خاموشي وجودم جشن مي گرفتم .حال امروز تولد توست و دستان تو در دست من نيست .اما خوشحالم از خوشبختيت و شادمانيت !می مانم و موسیقی خونین غمت را گوش میدهم ..هر چند که گوشهایم خون موسیقی تو را از بر شده است ... گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات مي خونه
گل من گوش كن عزيزم گلدونت برات مي خونه تو كدوم باغ قشنگي ريشه هات زده جوونه مي دونم وسعت گلدون واسه تو كوچيك و تنگ بود با تموم سادگي هاش واسه من اما قشنگ بود گل من رفتي و گلدون مي خونه برات ،عروسك تو به آرزوت رسيدي باغ خوشبختي مبارك اما گاهي من مي ترسم كه تو اونجا خوش نباشي نكنه غصه بياد و گل من پژمرده باشي گل من خبر نداري !دل گلدونت مي گيره اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره گل من نگو كه اونجا دل تو برام مي گيره گل من نگو شكستي گلدونت برات بميره نكنه لگد شه ساقه ات زير پاي هر غريبه ساده دل نباش گل من كه دنيا پر از فريبه نكنه يه وقت شكستي آخ داره اشكام مي ريزه نمي دوني خاطر تو واسه من چقدر عزيزه گل من خبر نداري دل گلدونت مي گيره اگه تو پژمرده باشي گلدونت برات بميره نوشته یکی از دوستان + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:21 دلتنگی ریحانه |
از دست دادمت .......... تو رفتی و گفتی خداحافظ... نشنیدی شکستن آینه دلم را... تکه تکه شدن را... و من سوختم... آتش گرفتم... و تو فقط صدای نفس آخرم را شنیدی... رفت یو نگفتی کی می آیی... نگفتی کجا می آیی تا با اشک چشمانم گلهای آنجارا سیراب کنم... تا آنها هم مزه عشق به تو را بفهمند... فقط گفتی می آیم ... به یک چشم بر هم زدن... چشمانم را بستم و باز کردم اما نبودی... برای تولد هم نماندی و رفتی... رو به رو ی شمع نشستم و آب شدنش را دیدم... مثل خودم بود ... اما تحمل نکردم زود خاموشش کردم و با خود گفتم مثل من نسوز... چشمانم را بستم و باز کردم شاید بین آن تاریکی ببینمت... اما نبودی... خودم را آماده کرده بودم... آماده تر از همیشه... که صدای دلنشینت را بشنوم که به من می گویی.. گل من تولدت مبارک... چشمانم را می بندم تا با صدای تو باز شوند... صبر می کنم ... به اندازه ای که گفتی... یک چشم بر هم زدن...
گل من خبر نداری! دل گلدونت می گیره؟ اگه پژمرده باشی... گلدونت برات می میره گل من نگو که اونجا دل تو برام می گیره گل من نگو شکستی گلدونت برات بمیره + نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 18:17 دلتنگی ریحانه |
دلم می خواد حرفی بزنم ولی................. دلم می خواهد چیزی بگویم ولی.......... دلم می خواهد فریاد بزنم ولی.............. دلم می خواهد بغض در گلو را بشکنم ولی................. دلم می خواهد باران بریزد ولی........... دلم می خواهد آغوشی باز ببینم ولی........
ولی کدام دل ؟ کدام دل؟ همان دل خسته که توان هیچ کاری را ندارد...................... همان دل که اگر هر کدام از خواسته هایش را ببیند................. از خستگی توانی برای مقاومت ندارد........................ همان خستگی که به پایان نمی رسد.................... خسته ام... خسته... من خسته ام یا دختر.................
آخر از دست هوا دل به زمین می آید قطره قطره اشک هم روی زمین می آید
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 23:15 دلتنگی ریحانه |
و در این نزدیکی خاطره ای تنها ماند ودر این فاصله ها خواهد ماند ودر این شهر شلوغ بی کس و بی یار ماند و در این فاصله ها خواهد ماند پس کجاست این یاور تا بیاید روزی بگشاید درها بنویسد غم ها تا بگویم او را که چه ها آمده بر این سرها...........................................
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 15:21 دلتنگی ریحانه |
من فقط یک جمله در باره زندگی می گم و می رم: چشم پوشی از حقایق اونها رو تغییر نمی ده + نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 16:35 دلتنگی ریحانه |
سلام به همگی و ببخشید که به هیچ کدومتون سر نزدم راستش یه مقدار کسالت داشتم که حتی نای روشن کردن کامپیوتر رو هم نداشتم ببخشید...................................................................................................... حالا از این حرف ها گذشته برای اولین باره که من اینطوری آپ می کنم.......... راستش اومدم تا کمک بگیرم از همه خوانندگان تقاضا دارم که جمله پایین رو بخونید و در موردش برام بنویسید می خوام که حرفها تون رو توی دلتون نگه ندارین و حرف دلتون رو بگید اگه کسی هم خجالت می کشه خصوصی برام بنویسه از همتون ممنونم جمله ای که باید ادامه بدین: زندگی برای من مثل.................................. + نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 17:3 دلتنگی ریحانه |
از همه عزیزان بیننده این وب عذر خواهی می کنم جواب یکی از بینندگان وب من: سلام خانم یا آقای ........................... نظر خصوصی تون رو خوندم اسمم درست بود ولی فامیلیم رو اشتباه گفتی این خانمی که شما گفتی یکی از دوستهای مدرسه ی منه که اتفاقا یه وب گروهی دارن و من هم لینکشون کردم همون faren3m اگه از فامیلها یا دوستاشی برو توی این وب ازش خبر بگیر در ضمن من از حضور هر شخی در وبم خیلی خیلی خوشحال می شم مخصوصا اگه از آشناهای دوستهام باشه بازم بهم سر بزن + نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 16:46 دلتنگی ریحانه |
در عرض یک لحظه می شه یه نفر رو خرد کرد...
در عرض یک ثانیه می شه یه نفر رو دوست داشت... در عرض یک ساعت می شه عاشق شد... ولی... یه عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد..... پس... فراموشت نمی کنم تا آخر عمر... + نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 11:55 دلتنگی ریحانه |
در دادگاه عشق سوگندم قلبم وکیلم دلم و حضار جمعی از عاشقان و دلسوختگان قاضی نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس محکوم شدن به تنهایی و مرگ .....
در کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم ....... و من گفتم که به تو بگویند: دوستت دارم تا همیشه...............
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 13:15 دلتنگی ریحانه |
در این عالم نکردم من گناهی... فقط کردم به چشمانت نگاهی... اگر باشد نگاه من گناهی... مجازاتم بکن غیر از جدایی... + نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 13:7 دلتنگی ریحانه |
روزی که گرفتند به بازار نصیبم فریاد کشیدم که کجا هست طبیبم کشتی دلم موج گرفت از رخ ماهش یک لحظه که پیچید نگاهم به نگاهش فریاد زدم دزد بیایید ربودند گفتند کجا هست چه دزدید که بودند گفتم که دلم نیست کجا رفت خدایا گفتند که مجنون شده این عاشق شیدا دزدی مگر از پول و از لقمه نان است بدتر شود از دزدی یک دل که جوان است گفتند بگیرید به زنجیر بیارید طبیبی گفتم که طبیبم توی یاری حبیبی گفتند که مردم بنوازید به گوشش انگار که مستست بیارید به هوشش گفتم که خدایا که مگر اهل شرابم جاهل صفتان من ز غم عشق کبابم + نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 13:44 دلتنگی ریحانه |
کودکی بازی شیرینی بود کودکی سیبی بود بر سر شاخه احساس وجود کودکی سرخ گلی بود در آن سوی بهار کودکی بوته سرسبزی بود رسته در باغچه رویاها کودکی خواندن شیوای قناری ها بود کودکی چلچله ای بود پر از شوق سفر کودکی شیطنت ماهی سرخی بود در حوض حیات کودکی بوسه نوشینی بود که من از لب های شیدایی دزدیدم کودکی خوشه انگوری بود که من از تاک رفاقت چیدم کودکی حرف قشنگی بود در جمله عمر کودکی بیت لطیفی بود در شعر امید کودکی نغمه زیبای شکوفایی بود کودکی پاکی سرچشمه بیداری بود کودکی بازی پروانه دل بود در آبی عطش کودکی رقص گل نیلوفر بود در آب کودکی تابش پرتوهای ایمان بود کودکی خنده شفاف دلی شادان بود کودکی وصلت جادویی شب با مهتاب کودکی اوج هماغوشی بیداری و خواب کودکی رقص گل قاصدکی بود پر از شور و شتاب کودکی زمزمه ای دلکش و جان پرور بود کودکی نرمی لالایی یک مادر بود یاد آن دوره شیرین ز کف رفته به خیر! یاد آن کودک در خاطره ها خفته به خیر! + نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387 15:56 دلتنگی ریحانه |
باغبان در را نبند من فرد گل چین نیستم من اسیر یک گلم دنبال هر گل نیستم + نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 1:25 دلتنگی ریحانه |
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آنست که نامت را همیشه زیر لب دارم + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 15:46 دلتنگی ریحانه |
وحشت از عشق که نه! ترس ما فاصله هاست! وحشت از قصه که نه ! ترس ما خاتمه هاست! گله از دست کسی نیست مقصر دل دیوانه ی ماست.............. + نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387 15:41 دلتنگی ریحانه |
آدمک آخر دنياست، بخند... آدمک مرگ همين جاست، بخند... دست خطي که تو را عاشق کرد شوخي کاغذي ماست، بخند... آدمک خر نشوي، گريه کني کل اين دنيا سراب است، بخند... فكر كن درد تو ارزشمندست بخند... فكر بكن گريه چه زيباست بخند... آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست، بخند... + نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387 13:29 دلتنگی ریحانه |
ای کاش گل بودی و من از باغها می چیدمت یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان که هر وقت باران می گرفت می بو سیدمت + نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387 4:40 دلتنگی ریحانه |
|
| ||||||